دختر عمه ی مامانم که من از کل خونوادش مخصوصا بچه هاش متنفرم اومده اینجا ولی خونه ی یکی از فامیلا حالا مامانم داره برنامه میزاره که باهاشون بریم بیرون من نمیخوام فقط حس تنفر دارم ها مخصوصا به اون پسر....
2 ساعت بدیو بدیو رفتم تو اتاقم ک گوشیمو پیدا کنم میبینم نیستتازه دارم بهش فحش میدم ک چرا وقتی رو سایلنته گم میشههمینجور وسط فحشام ی دفه یادم افتاد اع؟من تا همین 5 مین پیش داشتم اس میدادم ب دوستمهیچی دیگ دوباره بدیو بدیو برگشتم دیدم گوشیم دقیقا جلو چشم بود من ندیدمخر تر از من؟
مامانم داره سیرک میبینه بعد ببره رو پاهاش وایساده میپرهمامانم میگ:ببین این حیوونو چ جوری تربیت کردنما تو تربیت ی بچه موندیم تازه حیوونی ک هیچی نمیفهمهبعد رو به من:اخه از ی ببرم کمتری؟منم اینجوری