ایستاده ام جلوی اینه به آرایش کردن،کت وشلوارش را پوشیده ایستاده کنار من و چنان با دقت نگاه میکند که انگار میخواهد اینکار را یاد بگیرد،نگاهش میکنم،وانمود میکند که حواسش نیست و نگاهش را متوجه نقطه ای جز چشمهای من میکند،خنده ام میگیرد اما به روی خودم نمی اورم و کارم را میکنم،فقط مانده لبهایم،نگاهم را میچرخانم اما نیست،چشمم می افتد به دستهایش،رژ لبم را میبینم که گرفته دستش و پیروزمندانه نگاهم میکند که یعنی دنبالش نگرد اینجاست.
- بدِش من
اصلا به روی خودش نمی آورد،مُچ دستم را میگیرد و همین یک قدم را چنان میکِشَدم که جا میخورم.
- بذار ببینم شاگرد خوبی بودم یا نه
چانه ام را نگه میدارد که مبادا فرار نکنم!میخواهد رژ را روی لبهایم بکشد که میزنم زیر خنده،دستش را میکِشد وآنقدر جدی اخم میکند که میترسم،سعی میکنم خودم را نگه دارم،دوباره نزدیک لبهایم می آوردش،با هر مصیبتی هست خنده ام را قورت میدهم،نگاهش دیدنی ست،داغ اما آرام،گرچه آرامشش ساختگی ست،کارش را تمام میکند
- چه طوره؟
به آینه نگاه میکنم،خوب است،او شاگرد خوبیست،اما اگر نجنبیم دیر میرسیم
- نمرت بیسته البته با ارفاقا،حالا بریم؟
- بریم؟ کجا؟دستپخت من خوردن داره،یکم تاخیر گاهی لازم که نه واجبه اصلا
و من عزا میگیرم که باید دوباره موهایم را ببندم گرچه که....
- یه روز در میون میام اینجا, این صفحه رو باز میکنم.. چن خط مینویسم.. پشیمون میشم, پاکش میکنم .. میرم دنبال زندگیم.. به طرز شگفت انگیزی متحول شدم... از هیچی ناراضی نیستم.. حتی از اینکه غم امون نده .. غش غش میخندم .. میگم فدا سرت.. از هیشکی کینه ندارم .. جِززززم رو در بیارنم 2 ساعت بعد یادم میره .. حافظه کوتاه مدتم به طرز محیرالعقولی فقط اتفاقای خوبو خاطره های خوبو داره ثبت میکنه ... و به طرز مسخره ای همه رو دوست دارم .. {پ.ن1: بلا ملا سرم اومد, به همه بگین خدابیامرز این آخریا به یه سلوک خاصی رسیده بود ... پ.ن2: فردا صبح میرم وان رو آب میکنم , تست کنم ببینم رو آب میتونم راه برم ؟ }
میدونی از چی بدم میاد از اینکه دخترا ارزش خودشون رو بیارن پایین یعنی بشن وسیله این خیلی بده امروز چند صحنه دیدم خیلی بد بود و ضایع برگشتم به دوستم امین میگم چه بده ادم اینطوری باشه باید اینطوری نباشن میگه بیخیال باو خودشون دلشون میخواد...عیبی نداره .....ولی از نظر من خیلی بده اینکه آدم وسیله ای باشه فقط به خاطر ....طرف مقابل
ریضا الان داشتم والیبال میدیذم از کانال های بیگانه بعدا این تماشگران ایرانی یه زوج بودن اون وسط کارهای بد بد میکردن+18 خلاصه گفتم که بدونی من دیدم این صحنه حماسی رو @rEza
آهایییییییییییییییییی بچه های دهه شصت که با کتاب های رمان خانمی فهیمه رحیمی بزرگ شدین
متاسفانه ایشون امروز در گذشتن
فهیمه رحیمی نویسنده رمانهایی چون «اتوبوس»،«ابلیس کوچک» و «زخم خوردگان تقدیر» در سن 61 سالگی درگذشت. به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، او که سال 1331 در خیابان شهباز تهران به دنیا آمده بود، نخستین رمانش را سال 1369 منتشر کرد. این رمان «بازگشت به خوشبختی» نام داشت و با استقبال مواجه شد. فهیمه رحیمی که از سرطان معده رنج میبرد، دو سال با این بیماری دست و پنچه نرم کرد و در نهایت بامداد سه شنبه 28 خرداد زندگی را بدرود گفت. بابک شیرازی فرزند این نویسنده به خبرآنلاین گفت که متاسفانه نزدیک ساعت 4یا 5 صبح بود که از بیمارستان مهر با ما تماس گرفتند و اطلاع دادند که خانم رحیمی درگذشته است. تا به حال از این نویسنده حدود 22 رمان منتشر شده که بیشتر آنها در زمره کتابهای پرفروش بازار کتاب ایران قرار دارند. منتقدان ادبی، آثار نویسندگانی چون فهیمه رحیمی را در دسته ادبیات عامه پسند قرار می دهند که مخاطبان زیادی دارند. این نویسنده تجربه فعالیت در حوزه خبرنگاری را در حوزههای ورزشی و ادبیات کودک دارد. فهیمه رحیمی 23 اثر هم برای کودکان و نوجوانان نوشته، اما تا پیش از مرگش این آثار را منتشر نکرده است. فرزند این نویسنده با شاره به سیر مراحل قانونی لازم برای خاکسپاری رحیمی در قطعه هنرمندان یا نامآوران بهشت زهرای تهران گفت که هنوز زمان و مکان مراسم ختم و تشییع پیکر او مشخص نشده است.
درگیرم الهه شدید دعام کن
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 58 دقيقه قبلالان این مشکلی که الهه میگه چیه؟
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 56 دقيقه قبلسلامتیت؟
مشکل بیزینسی می باشد
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 54 دقيقه قبلاميدوارم درست شه ! زود !
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 52 دقيقه قبلپیش خوب کسی اومدی دقیقا جاش همینجاست (شکلک نیش باز درب و داغون
)
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبل