احمد
الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .
احمد
تنهایی یعنی اینکه وقتی برات اس ام اس میاد مطمئن باشی که از طرفه ایرانسله !
احمد
سلامی ازدلی تنها...
دلی آکنده ازغمها...
گهی بی بار
گهی بی یار
گهی ازعاشقی بیزار...
گهی گریان
گهی خندان
گهی دلتنگ یاران...
احمد
هر كه با پاكدلان ، صبح و مسائى دارد دلش از پرتو اسرار، صفائى دارد زهد با نیت پاك است نه با جامه پاك اى بس آلوده ،كه پاكیزه ردائى دارد
احمد
کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد بر شور زار دلها باران نخواهد آمد شاید به شعر تلخم خندیده باشی اما ...جای که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد.
احمد
در حسرت یک ناله ی مستانه بماندیم ویران شود این شهر که میخانه ندارد
احمد
ديگر به هواي لحظه ديدار، دنبال تو دربدر نمي گردم/ دنبال تو اي اميد بي حاصل، ديوانه و بي خبر نميگردم
احمد
این روزا عمر عاشقی دوروزه ایشالا پیر عاشقی بسوزه بلا به دور از این دلای عاشق که جمعه عاشقند و شنبه فارغ! گذاشته روی میز من ، یه پوشه که اسم عشقهای بنده توشه زری، پری،سکینه، زهره، سارا وجیهه و ملیحه و ثریا نگین و نازی و شهین و نسرین مهین و مهری و پرند و پروین چهارده فرشته و سه اختر دولیلی و سه اشرف و دو آذر سفید و سبزه ، گندمی و زاغی بلوند و قهوهای و پرکلاغی ... هزار خانمند توی این لیست با عدهای که اسمشون یادم نیست! گذشت دورهای که ما یکی بود خدا و عشق آدما یکی بود نامه مجنون به حضور لیلی میرسه اینترنتی و ایمیلی! شیرین میره میشینه پیش فرهاد روی چمن تو پارک بهجت آباد زلفای رودابه دیگه بلند نیست پله که هس ، نیازی به کمند نیست تو کوچه ، غوغا میکنند و دعوا چهار تا یوسف سر یک زلیخا! نگاه عاشقانه بیفروغه اگر میگن: «عاشقتم» دروغه تو کوچههای غربی صناعت عشقو گرفتن از شما جماعت کجا شد اون ظرافت و کرشمه نگاه دزدکی کنار چشمه؟ کجا شد اون به شونه تکیه کردن کنار جوب آب ، گریه کردن دلای بیافاده یادش به خیر دخترکای ساده یادش به خیر من از رکود عشق در خروشم
احمد
خدایا کفر نمی گویم پریشانم خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خبر تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر کردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است
احمد
مرگ بزرگترین خسارت زندگی نیست. بزرگترین خسارت زندگی اون چیزی است که تو دل ما میمیره در حالی که هنوز زندهایم
احمد
بنزین رود ز دستم صاحب دلان خدا را
احمد
توسط پیامک
به تاوان کدامین جرم تنم سنگ بلا خورده،سکوتم حرفها دارد ببین در من خوشی مرده، ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجا هستم، تو که همدرد من بودی ببینn باغم چه بشکستم؟nچه ها گفتند ونشنیدم، بدی کردند و بخشیدم، ز تیغ گریه اشکم ریخت، ولی باز! با درد خندیدم!.
احمد
روز مرگم اشک را پیدا کنید، روی قلبم عشق را پیدا کنید روز مرگم خاک را باور کنید روی قبرم لاله را پرپر کنید خانه را وقف نیلوفر کنید پیکرم را غرق در شبنم کنید روز مرگم دوست را دعوت کنید، بعد مرگم خنده را از سر کنید رفتنم را ای دوستان باور کنید
آمین یا رب العالمین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 51 دقيقه قبلآمـــــــــــــــــــــــــــین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 12 ساعت و 6 دقيقه قبل