اِبی بن بست. . .
روزهــای رفــته را نیازی به شمــارش ِ انگشــتان نیـســت ! انگشــتها را مـشـتــــ کـــن ! زیــر چــانه بگــذار ! و روزهــای نیــامــده را چــشم بــه راه بــاش، مــن در روزهــای نـیـامــده ،آمــده ام !
اِبی بن بست. . .
شجاعت مـے خواهد وفادار احساسـے باشـے کــ ِ میدانـے شکست مـے دهد روزے نفس ـهاے دلت را...
اِبی بن بست. . .
هوا گرفته بود... باران میبارید... کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن، درست میشه، درست میشه!!!
اِبی بن بست. . .
کـاش دفتـر خاطراتــم
چراغ جادو بود
تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی
به رویش دست میکشیدم
تــو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی!
اِبی بن بست. . .
چـون سـوز ،
چـون سـرما از لا بـه لای سـوراخ هـای ایـن پتـوی پـاره
در مــ ـن نفــوذ میـکـُـند ...
فـِکر تــ ـو ... !!!
اِبی بن بست. . .
نازنـینـــ مـ ـنـــ
هـَمچـونـــ نفـَس کشـیدنـــ تــ ـو را به خاطـِر می سـپارم ...
یـک روز دیگـر هـَم
بدونـــ تــ ـو گـُذشـتـــ ... !
اِبی بن بست. . .
کـنــارم گـــذاشـتـــی کــه تــلــخــــم کـــنـــی..... شــرابــی شــدم نــابـــــــــــ... حـالـا خــمــاری ام را مـیـکـشـی