آرزو
تا هفت آسمان...جای قدم هایت پیداست... از فراسوی زمان...صدایت را می شنوم... دست هایم را بگیر...
آرزو
دوست پسرم دوست پسرای قدیم.... قدیما تا دخترا به دوست پسرشون میگفتن تو خیابون بهم متلک گفتن جوش میکردو داد میزد کی گفته برم فلان فلانش کنم..!!! اما حالا تا به دوست پسرشون میگن بهم متلک گفتن میگه بس که امروز ناز شده بودی حق دارن مردم !!!!
آرزو
دوستت دارم را بارها از زبانم شنیدی هربار یک معجزه تکراری تو نیز بارها گفته بودی " دوستت دارم " چه فایده که اینگونه آهسته و بی صدا ترکم میکنی... همچون مسافری غریب به غربت دلم پا گذاردی آن روز آسمان غربت رنگ " آشنایی " به خود گرفت گفتم بمان که نه تنها باشیم و نه غریب اما تو مسافر بودی و عازم دیار فرار تو رفتی و جای پایت در صفحه های زندگیم نقش یک عشق نا تمام را حک کرد اشک هایم را بدرقه ی راهت کردم که شاید آن مسافری باشی که روزی باز میگردد افسوس!اشک هایم در راهت خشک شد بدون اثری
آرزو
به من بگویید ای خدایان چرخ و فلك كجای زمین پنهان شده این ستاره آن جا كه آدمیان را در خاك میكارند؟ یا آنجا كه گندم هایش لقمه ای نان نمی دهند؟ معجزه ای ندارید می دانم! رسول رستاخیزتان گم شده... پس به دنبال من بیایید منی كه شب های كویر را ندیده ام اما در چشم های ماه پیشانی عمری ست به خاك سپرده شده ام
آرزو
به من بگویید ای خدایان چرخ و فلك كجای زمین پنهان شده این ستاره آن جا كه آدمیان را در خاك میكارند؟ یا آنجا كه گندم هایش لقمه ای نان نمی دهند؟ معجزه ای ندارید می دانم! رسول رستاخیزتان گم شده... پس به دنبال من بیایید منی كه شب های كویر را ندیده ام اما در چشم های ماه پیشانی عمری ست به خاك سپرده شده ام
آرزو
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی آمده ام تا تو بسوزانی ام
آرزو
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی آمده ام تا تو بسوزانی ام
آرزو
تن پوش ستاره در برت خواهم کرد در جاری شب شناورت خواهم کرد در رویش صبح چشم های غزلی چون شعر سپیده از برت خواهم کرد
آرزو
همیشه منتظرت هستم بی آنکه در رکود نشستن باشم همیشه منتظرت هستم چونان که من همیشه در راهم همیشه در حرکت هستم همیشه در مقابله تو مثل ماه ستاره خورشید همیشه هستی و می درخشی از بدر و می رسی از کعبه...
آرزو
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
آرزو
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ، مستم باز می لرزد دلم ، دستم باز گویی در هوای دیگری هستم های نخراش به غفلت گونه ام را ، تیغ های نپریشی صفای زلفکم را دست آبرویم را نریزی دل لحظه ی دیدار نزدیک است ...!
آرزو
نمیدانم چرا در عمق چشمانت غرور عشق را همواره میبینم چرا در بیکران راه بیابان ها افق را در نگاه گرم و پر مهر تو می جویم نمی دانم تو میفهمی نگاهم را؟ و یا می خوانی از چشمم ، تو عشق تابناکم را؟ درون قلب تو آلونکی هرچند کوچک از برایم هست؟ و یا هرچه میاندیشم فقط رویای دیرینه ست؟
آرزو
الهی به دعایت :اجابت, به خوابت:آرامش, به بیداریت:آسایش، به زندگیت:عافیت، به دینت : ثبات ، به مهرت :وفا , به عمرت : عزت ، به رزقت : بركت ، و به وجودت:صحت، عطا بفرماید .
آرزو
دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک زیر کشت نخواهم برد...زیرا به چشم خود دیده ام:که یک آسمان کلاغ زیر چتر مترسک رقص باران را به نیشخند نشسته اند...
آرزو
اگرنسیمی شانه هایت رانوازش كرد بدان آن هواى دل من است كه بیادت می وزد