آرزو
تنهایی ، شوری اشكهایم زخم صورتم را میسوزاند این زخم زندگی است كه مدتها مرا همراهی میكند دست سردی نیست تا اشكهایم را پاك كند ومرهم زخمم باشد در بسته است نگاهم به در خیره مانده است اتاق سرد است همه چیز سرد است گرما ، بدنم را میسوزاند كسی نیست خاموشم كند ولی این بار دیگر صورتم نمیسوزد تنم از این همه تنهایی آتش میگیردو میسوزد چقدر از تو نوشتم وچقدر سرودم تورا واشعارم چقدر غزل به تو داد اما مثنوی چشمانت غزل مرا دور میریخت وقتی كه دوبیتی های تورا عاشقانه میسرودم
آرزو
من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی. برای سالها می نویسم ... سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود
آرزو
تو را دوست دارم بدون انكه علتش را بدانم ، محبتی كه علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.
آرزو
بــعضی زخمها رو باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی .... بــعضی زخمها ؛ باید باقی بمونه تا هیچوقت راهت رو گم نکنی ...
آرزو
من به حرف معتقد نیستم که به معجزه حرف ایمان دارم.دیریست کلامی به هم نگفته ایم.چنین سنگدل نمیبینمت که از مرگ واژگان به وجد آیی......کمی با هم حرف بزنیم!
آرزو
به زخمهایم می نگری ... ؟! درد ندارند دیگر ... روزی که رفتی ، مرگ تمام درد هایم را با خودش برد ! مرده ها درد نمیکشند ... ! حرف آخرم این است ... برنگرد دیگر !! زنده ام نکن ... !
آرزو
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه است ریشه هم هرگز اسیر باد نیست زندگی چون پیچکی است انتهایش می رسد پیش خداااااااااا......
آرزو
تو ۳ سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم" تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین " تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم" تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون" تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود" تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم " تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!" تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...! بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
آرزو
من از تمام آسمان یك باران را می خواهم ؛ و از تمام زمین یک خیابان را .... و از تمام تو یک دست که قفل شود در دست من ..
آرزو
این روزهـــــــــا عجیب دلم بچــــگی میخـــــواهــــــد خستــــه ام...! یک قلم لطفـــا....؟! میـــــخواهم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!
آرزو
اگه یروز از خواب پاشی ببینی همه چیزای زندگیت تو خواب بوده چیکار میکنی ؟
آرزو
من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم. دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری... گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟ گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم... نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم... من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ... دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده. دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
آرزو
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه. گفت: موافقم، فردا می ریم. و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟! سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم... طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره... یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید. با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس. بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم... علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ... روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد. تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟ اونم عقده شو خالی کرد و گفت:
منم در غم خودت شریک بدون عزیز جون؟.
14 سال و 9 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 42 دقيقه قبلآرزو جان برگشتي خوش اومدي
14 سال و 9 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 41 دقيقه قبلممنون دوستان عزیز
14 سال و 9 ماه و 11 روز و 23 ساعت و 4 دقيقه قبلتنهایی بد دردیه ، خیلی سخته همیشه احساس تنهایی کنی
14 سال و 9 ماه و 11 روز و 9 ساعت و 24 دقيقه قبلممنون لطف داری شما عزیز.
14 سال و 9 ماه و 6 ساعت و 58 دقيقه قبل