آرزو
لیوان چایے روے میز در انتظار یک بوسہ است . نہ تو مے آیے و نہ او گرم مے ماند ... چہ گناهے دارد سماورے کہ داغ دیده است؟!
آرزو
شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد
آرزو
چه تقدیر بدیست ! من اینجا زیر باران دلتنگی و اشك... بی تو می سازم... و تو، آنجا با او می سازی...!!!
آرزو
دختر همسایه موهای عروسکــــ ـــم را کند باد بادبادکـــَـ ــــم را برد! تـــــــ و اما چه ها نکردی با دلــــَــ ـــم ... !
آرزو
ز مـــــن چــــو دور مــــے شــــوے بــــه خـــود سقـــوط مــــے كنــــم !
آرزو
به زخمهایم می نگری ... ؟! درد ندارند دیگر ... روزی که رفتی ، مرگ تمام درد هایم را با خودش برد ! مرده ها درد نمیکشند ... ! حرف آخرم این است ... برنگرد دیگر !! زنده ام نکن ... !
آرزو
یلدا ... دخترسیه موی بلند بالا ... یادگار نام وطن ... میوه ی پائیز ایران ... و عروس ایران ... در راه است ... ... او را بر سفره ی مهر بنشانیم ... و با نسل فردا پیوند زنیم ... ایرانی بودن را فراموش نکنیم ... یلدا پیشاپیش مبارک
آرزو
شاید عدالت در ظرف کوچکت جا می شد اگر جهان سیاه و سفید نمی شناخت...
آرزو
جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدود می شوم
آرزو
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت من نیز می ربایم اما چه...؟ - بوســـه ، بوسه از آن لب ربودنی است...
آرزو
معلم نیستم تا عشق را نشانت دهم ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد تا شنا کند گنجشک تا بپرد تنها شنـــــــا کن بپـــــــر عشق در کتاب نیست عاشقان بزرگ خواندن بلد نیودند
آرزو
به دوست پسرم میگم واسه ساعت ۵ یه جوری از کلاس فرار کن باهم بزنیم بیرون میگه تنها از کلاس فرار کنم؟ میگم پَ نه پَ وایسا نقشه دانشگاهتو رو تنم خالکوبی کنم بعد میام باهم فرار کنیم
آرزو
وقتی تمام هوای دلم میشود پراز دلتنگی عشق هم میداند سکوت میکند کنجی و آهسته اشک میریزد