آرزو
چه حکایت جالبیست !… کلمه ی زندگی با “زن” آغاز میشود ! و .. مردن با “مرد” !!!
آرزو
مهربانی را اگر قسمت کنند من یقین دارم به ما هم می رسد ادمی گر ایستاد بر بام عشق دست هایش تا خدا هم می رسد
آرزو
دستم، به تو که نمی رسد، فقط حریف واژه ها می شوم ! گاهی، هوس می کنم، … … …تمام کاغذهای سفید روی میز را، از نام تو پرکنم … تنگاتنگ هم، بی هیچ فاصله ای !! از بس، که خالــی ام از تو … از بس، که تو را کـم دارم … آخر مگرکاغذ هم، زندگی می شود ؟
آرزو
گــویــی پــدر ژپتــوی نجــار از ســرمــا، پینــوکیــوی عــزیــزش را در اجــاق مــی ســوزانــد، اینگــونــه کــه تــو مــرا . . .
آرزو
انتـظار بارانــے را مے کـشم که پلـکـ بـر هـم بگـذارم باریـده استــ ـ ... بـه تمـاشای بـاران ستـاره هـا بـے چـتـر بیــا...
آرزو
عزیز قصه ـهـای من ! جـای بوسه ـهـایی کـ روی لب ـهـایم نگذاشتی درد می کند و حالــا پــائیـز شدهِ و انــار سرخ لبانتــ گل داده وقتـ اش رسیده مهمـانم کنـی بـ یک نـوبرانه ی شیــرین
آرزو
در زندگی هر شخصی صدها دوستت دارم وجود دارد اما انسان فقط گول یکی از آنها را میخورد و تا می تواند بر حماقت خود پا می فشارد.
آرزو
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
آرزو
به چرک می نشیند خنده به نوار زخم بندی اش ار ببندی رهایش کن، رهایش کن اگر چند قیلوله ی دیو آشفته می شود چمن است این، چمن است با لکه های آتش خون گل بگو چمن است، این تیماج سبز میرغضب نیست حتی اگر دیریست تا بهار بر این مسلخ برنگذشته باشد تا خنده ی مجروحت به چرک اندر ننشیند رهایش کن، چون ما رهایش کن
آرزو
یک زنی آن جاست آن جا یک زنی یکی مانده به انتهای غروب سیاه پوش پایانی ترین مزار واپسین همین ردیف های مثل هم خاکش خیس خوابش تازه ترانه هاش خاموش هیچ کاری نمی کند تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی مویه می کند ...
آرزو
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
آرزو
گاهی شعر سراغم را میگیرد و گاهی هوای تو ... تفاوتی نمیکند هر دو ختم می شوید به دلتنگی من ..