آرزو
دارم کم میارم ♥ زندگی ثانیه ایست! وسعت ثانیه را می فهمی!؟ ♥ سهم دلتنگی من قطره اشکی ست که در پشت قدم های تو آرام چکید...
آرزو
دیوانه ای را گفتند : چه خواهی از خدای خویش ؟ گفت : عقل سالم خواهم تا برای عشقم دوباره دیوانه شوم...
آرزو
یاد ها فراموش نخواهد شد حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت
آرزو
سه چیز غیر ممکن در دنیا: - شما نمی توانید تعداد موهای خود را بشمارید.... - شما نمی توانید چشمان خود را با صابون بشویید.... - شما نمی توانید در حالیکه زبانتان بیرون است نفس بکشید..!!! ... لطفا اون زبون مبارک رو بدید تو، الان دور از جوون با اینکارتون شبیه یک سبک عقل شدید!!!
آرزو
نه ابر نه باران و نه خاک و نه خورشید , هیچ یک . خوشهها فقط خوشههاـ طعم داس را چشیدهاند...
آرزو
هرچه بیشتر مے گریزم به تو نزدیکتر مے شوم . هر چه رو بر مے گردانم تو را بیشتر مے بینم . جزیره اے هستم در آب هاے شیدایے ، از همه سو به تو محدودم . هزار و یک آینه تصویرت را مے چرخانند ، از تو آغاز مے شوم در تو پایان مے گیرم .
آرزو
آرزویم مردن در صداے تو بود یا رفتن با صدایت یا خاموش شدن در صدایت . صداے تو چون باد گذشت و من به دامن تاریکے آویخته ام .
آرزو
لبخند تو چون زورقے طلایے که بر دریاے نیلے گذر مے کند ، از پیش چشمان خیره من گذشت و من به یکباره زیبایے تو و تنهایے خود را یافتم .
آرزو
ساده با تو حرف مے زنم این پرنده اے که من کشیده ام چرا نمے پرد؟ این ستاره سرد و کاغذے است این درخت بے بهار مانده است دانه هاے این انار طعم مرگ مے دهد . من دلم گرفته... هر چه مے روم ... نمے رسم .
آرزو
زندگی سیگاری است.که روشن به دستت داده اند پس عمیق پک بزن و دودش را آرام آرام بیرون بده تا نگاه کنی به زندگی ات که چگونه بر باد می رود،گاه دود را در سینه نگه دار تا قلبت به فشار آید و از شدت سرفه چشمانت قرمز شوند آن گاه اشک را جاری کن اما مراقب باش سیگارت را تر نکند و گاه و بی گاه به سیگارت پک نزن تا سلول های ریه ات تلخی "عادت" را بفهمند و به "نبودن"عادت کنند! پس آن گاه پک بزن تا معنای معجزه را زندگی راو "عشق" رالمس کنند و آن گاه که سیگار به انتها رسیدعمیق ترین پک را با ولع بزن و بلافاصله سیگار را به زیرپا بینداز و بگو هی رفیق ارزشش رو داشت!
آرزو
باران را دیده ای ؟ بی منت می بارد. برایش فرقی ندارد کبوتر سیراب شود یا کرکس. می بارد ... گاهی باران بودن چه قدر سخت می شود !!!
آرزو
یه روز یه بابایی پسرش فارغ التحصیل میشه ..هیچی هم بارش نبوده. زنگ میزنه به پارتیش میگه : دمت گرم واسه پسرم یه شغلی پیدا کن. پارتیه میگه : میخوای سفیرش کنم؟ باباهه میگه : نه بابا اون خیلی زیاده.. پارتیه میگه : میخوای وزیرش کنم ؟ ... ... ... ... باباهه میگه : اوووووووف نه... پارتیه میگه : میخوای وکیلش کنم ؟ باباهه میگه : نه بابا یه جایی کارمندی چیزیش کن.. پارتیه میگه : شرمنده اون دیگه سواد میخواد... :
آرزو
دلـتنگیهایـم را زیـر دوش حمّــام میبَـرم، بُـغـضـم را میـان شُـرشُـر آبِ داغ میتـرکـانـم، تا همـه فـکـر کننـد قرمـزیِ چشمـانـم از دم کـردنِ حمّـام است!
آرزو
هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود که در همین سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
آرزو
و تو خواندی از دور... و ندیدی لرزش لبها را و تو رفتی آن شب... دانه هایی چو بلور از هوا میبارید سوز آن روز هنوز شده سوز دل من چه زمستانی بود که هنوزم از خواب ، من نگشتم بیدار