آرزو
اعتماد مانند كاغذه اگه مچاله شد هر چقدر هم صافش كنى محاله به حالت اولش برگرده. . . .
آرزو
رامم! گله ای نیست...انتظاری نیست ! اشکی نیست...بهانه ای نیست ! این روزها تنها ...آرامم ...! یک وحشی آرام ! آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام
آرزو
خطوط سفید نقش بسته اند بر تنم من تو را به بینهایت نمی برم من آن جاده نیستم به تنم تن بده.. با خطوط سفیدش.. من همان جاده ام... همان خطم دو راهی ها را ناچارم... خط به خط..
آرزو
کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت اون ابر ها میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که آهـــــــــــــــــای !!! بگیر بشین سر جات اینقده غر نزن... ... ...همینه که هست! بعد یک چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت همچی درست میشه...
آرزو
ای نوح...!!!! ای پیامبر خدا...! کاش به جای این همه حیوان. .. یک جفت انسان با خودت می بردی...
آرزو
بگذار تا شیطنت عشق ، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن !!!
آرزو
صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست که در انتهای حزن می روید
آرزو
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانم چه غمگینند برایم چشمهای روشن تو چراغ روشن شب بود نمیدانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی؟ که من بی تو هزاران بار هر لحظه میمیرم.... ...
آرزو
سالهاست شب ها صدایی به گوشم می رسد که کسی،جایی مرا دوست خواهد داشت.. شب،اما، در من ادامه دارد و من سالیان سال است سرگردان آدمیانم... می گردم،می شناسم،می شکنم، زخم می خورم تنها می دانم کسی....جایی....
آرزو
آدمیزاد، غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید... حتی به امانت نبرید... ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن! آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛ حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد! و این را بفهم آدمیزاد!
آرزو
جهان ، آلوده خواب است! فروبسته است وحشت در به روی هر تپش ،هر بانگ چنان که من به روی خویش در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش فرو می خواندم در گوش: میان این همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست! شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟
آرزو
دستـ هآیمـ رآ محکمـ تر از همیشهـ حصآر مےکنمـ بر اندآمـ مردآنهـ اتــ ... خودمـ رآ در آغوشتــ چنآט رهآ مےکنمـ کهـ گویے آט روز کهـ خدآ مآ رآ از بهشتشـ رآند نقشهـ اشـ ایـט بود کهـ میآט جهنمـ زمیـט آغوشـ تو رویآیےتر از هر بهشتے سهمـ مـט و دست هآیمـ شود ! حالآ تو بگو : بعد از ایـט همهـ تکآپوـے هزآرآن سآلهـ ! کدآمـ دیوآنهـ اـے حآضر مےشود کهـ از بهشتتــ برود ! حتے اگر رجیمـ تر از هر شیطآنے رآندهـ شود ...
آرزو
پرنده ایــ کهــ بالــ و پرشــ ریختهــ باشد مظلومیتـــ خاصیــ دارد بــــاز گذاشتنــ در قفسشــ توهینیـــــ استـــ بهــ او ...
آرزو
هیـــچکس نفهمیــــد شـــاید شـیـــ ــــطان٬ عـــاشق حوا شــدهــ بــود کهـ بهـ ادم ســـ ــــجده نــــکرد ...
آرزو
در بنفشه زار چشم تو ... من ز بهترین بهارها گذشته ام .... من به بهتری ن بهارها رسیده ام .... ای غم تو بهترین دقایق حیات من ... لحظه های هستی من از تو پر شده است ... نام تو ... گرچه بهترین سرود زندگیست ... من ترا ... یه خلوت خدایی خیال خود... یهترین بهترین من خطاب میکنم