آرزو
دنیا برای آدم های غمگین به کوچکی یک قطره اشک است و برای آدم های شاد به بزرگی یک لبخند.
آرزو
پایدار باشه سایه دوستانی که شادی را علتند نه شریک و غم را شریکند نه دلیل
آرزو
بهتره اشک آدم رو یه دستمال کاغذی پنهون کنه .... تا شونه ی کسی که عمر موندنش ؛ قد یه دستمال کاغذی هم نیست ... !!!
آرزو
ما کسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند. این حقیقت زندگی است . عجیب است ولی حقیقت دارد.
آرزو
آگهی استخدام حیف نون: به یک عدد کارگر پیچیده نیازمندیم !
آرزو
ای کسانی که ایمان آوردید، . . . . .... . . . . جدی جدی ایمان آوردید؟ دیگه آیه نازل نکنیم؟ ردیفه؟
آرزو
اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز خیلی خوبه، نه غمی هست نه دردی بدون که دیشب تو خواب مردی! روحت شاد یادت گرامی !
آرزو
ای مرد مردانگی ات را با شکستن دل دختری که دیوانه ی توست ثابت نکن مردانگی ات را با غرور بی اندازه ات به دختری که عاشق توست ثابت نکن مردانگی اینها نیست مردانگی را زمانی میتوانی نشان دهی که دختری با تمام تنهایی اش به تو تکیه کرده که دختری با تکیه به غرور تو در این دنیای پر از نامردی قدم بر میدارد ....
آرزو
حجم خالی تو را حجم پُر هیچکس، پر نمی کند!! حالا هی بگو " دوستان به جای ما!
آرزو
شیارِ دستهاش را نشان میدهد پدر:
"هنوو گُشنهگی نکشیدی عاشقی یادت بره!"
اما از ابرِ چشمهاش
چکّه میکند
تصویرِ زنی جوان!
آرزو
هیـ ـچ لحظـ ـه ای به اندازه ی لحظـ ـه های با تـ ـو بودن شیرین نیست لحظـ ـه ی دـ ـیدن تـ ـو لحظـ ـه ی تمـ ـوم شـ ـدن دوری تـ ـو لحظـ ـه ی عاشقـ ـانه ی مـ ـن لحظـ ـه ی گرفتـ ـن دستهـ ـای پـ ـر مهـ ـرت لحظـ ـه ی بـ ـا تـ ـو بـ ـودن در کـ ـنار تـ ـو بـ ـودن....**
آرزو
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بگریم، گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)
آرزو
ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند برقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سری آن نیمههای شب که او با مدعی ساغر زند آتشفشانست این هوا ، پیرامن ما نگذری خصمی به بال خود کند مرغی که اینجا پرزند می بی صفا، نی بی نوا ، وقتست اگر در بزم ما ساقی می دیگر دهد مطرب رهی دیگر زند ما را درین زندان غم من بعد نتوان داشتن خواهم دلیری کاین زمان خود را بر این خنجر زند
آرزو
چه حکایت جالبیست !… کلمه ی زندگی با “زن” آغاز میشود ! و .. مردن با “مرد” !!!
خواب آشفته تو را دیدم
14 سال و 8 ماه و 24 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلخواب این روزهای سردرگم
روزهای پر از ملالت شرم
در نگاه درشت این مردم
پشت این کوچه های تو در تو
شانه هایم چه سرد می خندید
و خدایی که پشت این تردید
نکبت سرنوشت را می دید
و خدایی که پشت این تردید
14 سال و 8 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 50 دقيقه قبلنکبت سرنوشت را می دید