آرزو
هرگاه صدای جدیدی سلام می کند تپش قلب می گیرم! من دیگر کشش خدا حافظی ندارم مراببخش که جواب سلامت را نمی دهم ....
آرزو
آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم،می،نمی خواهم بیا ساقی تماشایت کنم،بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن،کرده ام می را بهانه تا تماشایت كنم.
آرزو
زندگی مثل گل سرخ پر از خاطره هاست و تو شبرنگ صمیمانه رویای منی که نسیم نفست و شهاب نگهت سایه بان تن بی روح من است. در دلم رازی هست؟چه كسی می فهمد؟ می سپارم آنرا به خیال و شب و تنهایی خود به كدامین انسان ؟ به كدامین مخلوق ؟ تو بگو هست كسی تا که مرا دریابد؟ چه طنین انگیز است تق تق پای خیالم که به دیپاچه ی فردا به خدا می راند و چه زیباست نیاز من و نازدل بی تاب من و خاطره ای پراحساس ولی افسوس كه در راه دلم گم گشته.... تو به من میخندی و من از خنده ی تو مهمترین چیزها من به همین دست به دستان تو عادت کردم
آرزو
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام
آرزو
روزی، در خیابان، در شهر، پیرمردی را دیدم، نشسته بر زمین، کاسه ی گدایی در پیش، ویولونی در دست، رهگذران باز می ماندند تا بشنوند، پیرمردسکه ها رو می پذیرفت، سپاس می گفت، و آهنگی سر می داد، و داستانی می سرود، که کمابیش چنین بود: من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم و در این دنیا هیچ چیز نیست که قبلاٌ نشناخته باشم
آرزو
لعنت به اونایی که نه لیاقت موندن دارن نه جسارت رفتن هی میرن و برمیگردن و گند میزنن به زندگی آدم ...
آرزو
مرد ... این موجود بیچاره ... ! وقتی به دنیا میاد همه حال مامانشو می پرسن ... ! وقتی ازدواج می کنه همه می گن چه عروس خوشگلی ... ! وقتی هم می میره همه می گن بیچاره زنش ... ! خودش کجای قضیه هست رو نمیدونم ... !
آرزو
مــاه را مـی دزدم از پریـشـانی آب تا به گـلدان دلـم هدیـه کنم امـا نه مــاه را مـی دزدم تا بـه تـو هدیـه کنم قاصـدک می چیـنم از سـر چینه صـبح تا به دستان پر از وسعت تو تکیه کنم نـور را می گیرم از لـب پنجره ای تا به آن زلف پر از خواهش تو هدیه کنم از لـب قصه تکـراریه این آدم ها عشـق را می گیرم تا به چشمان پر از بخشش تو هدیـه کـنم
آرزو
موجود بے آزارے هستم . کار مے کنم قصہ مے خوانم شعر مے نویسم ... و گاهے دلم کہ برایت تنگ مے شود ، تمام خیابانہا را با یادت پیاده مے روم !
آرزو
تن آدمی شریف است به جیب آدمیت دقیقا همین لباس زیباست نشان آدمیت !!!
آرزو
باور کنید! یک جایی که هنوز نمی دانم در زمانی که هنوز نمی فهمم کنار کسی که هنوز نمی شناسم جای من خالی ست باور کنید!
آرزو
تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا چه رنجی از محبتها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاه آشنا دراین همه چشم ندیدم و ندیدیم و ندیدم سبکباران ساحلها ندیدند به دوش خستگان باریست دنیا مرا در موج حسرتها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا
آرزو
همه را وعده به دیدار قیامت دادند ! تا قیامت چه کند ! آنکه گرفتار تو شد؟
آرزو
باید امشب بروم. بوی هجرت میآید: بالش من پر آواز پر چلچلههاست. صبح خواهد شد و به این كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد. باید امشب بروم. من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود. باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم كه درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بیواژه كه همواره مرا میخواند. یك نفر باز صدا زد: سهراب كفشهایم كو؟ كفشهایم كو؟