برگرد جمعه ی روزهای بچگی / برگرد با همان پسرک که بادبادک روییده بود از دستش / و من با تمام ده انگشتی که بلد بودم / عاشقش بودم / چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید / که قلبی به پیراهنش سنجاق کرده است ؟#گراناز-موسوی
طفلی به نام #شادی دیریست گمشده است ; با چشمهای روشن براق , با گیسویی بلند به بالای آرزو , هر کسی از او نشانی دارد ما را کند خبر , این هم نشان ما ==> یک سو خلیج فارس , سوی دیگر خزر ...#محمد-رضا-شفیعی-کدکنی
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی ... به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم ... به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟ ... نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟ #سیمین-بهبهانی
سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم؟
ز سردی های خاک تیره آغوشت چه می جوید
چه بد دیدی ؟چه بد دیدی؟ ز گرمیهای آغوشم
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی
به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم
به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟
نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟
تو آگه کردی از لفظم، تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گویم،به فرمان تو می نوشم
نه باهوشم،نه بیهوشم،نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که می سوزم،همین دانم که می جوشم
پریشانم،پریشانم،چه می گویم؟نمی دانم
ز سودای تو حیرانم،چرا کردی فراموشم؟
آرزو میکنم غمهای چنبره زده توی دلهای هر کسی راهش را بگیرد و برود. بعضی غمها هستند، نه اینکه بشود گفت برای چه! نگرانیست؟ ترس است؟ افسوس است؟ احساس گناه است؟ نمیدانم. آرزو میکنم بنشینیم و دلهایمان را کنکاش کنیم و در دل هیچکداممان چیزی نباشد از جنسی تلخ! تلخیای هم گر هست، تلخی قهوه باشد.