فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت ... لیک از گِله یک روز نیاسود، زبانت /خم شد قدم از بار دل خود نه ز پیری ... یا رب نکشد بار ، دل پیر و جوانت #حزین-لاهیجی
گاهی میایم اینجا چیزکی بنویسم ..ولی پشیمان میشوم.میگویم دوقِران آبرو اینجا داریم پیش چند نفر...بعضیها هم که اصلا آدم را زیاد میشناسند ...آن نیمچه آبرو می رود ...اما (دیدگاه)
بعد شرمنده میشوم از خودم ...دلم میگیرد که به فکر این دو قِران آبرو پیش این چندنفر هستم و به فکر تو نیستم...توکه این همه وقت می شناسی م و از ظاهر و باطن م باخبری ...کاش به خاطر آبرویم پیش تو هم اینقدر دست به عصا راه می رفتم ...به بزرگی خودت ببخش اینها را ...
یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی می توانی هر طور دلت می خواهد بنویسی...بعد کم کم مخاطب حتا اگر یک نفر هم باشد از تو تصویر می سازد،با تو انس می گیرد،دقیقاً از همین جاست که تو دیگر اجازه نداری هر حرفی دلت خواست بزنی......./
دوست دارم این صفحه سفید آرام و ممتنع اینجا را جایی که می توانم موهایم را از پشت سر دم اسبی ببندم و با کتانی های چسبی بدوم بی آنکه کسی در دلش مرا ارزیابی کند اینجا را دوست دارم چون دست هیچ آشنایی بهش نمی رسد چون تو نمیتوانی بخوانی که دوستت دارم اما نمی خواهم داشته باشم ...................