ᾋṨἬἝƓἬ
پسر مفقودالاثری به خواب پدرش میآید که «چرا سر خاک من نمیآی»؟ پدر خوابش را جدی نمیگیرد تا یک ماه بعد که دوباره پسر به خوابش میآید که «مرا به عنوان شهید گمنام در روستای گردهکوه یزد دفن کردهاند. هر هفته پیرزنی سر مزار من قرآن میخواند» و بعد روح پدر در خواب همراه پسر از شهری در شمال به سمت آرامگاهش در یزد پرواز میکند». فردایش پدر داستان را برای بنیاد شهید تعریف میکند و همراه نماینده آنها و خانواده عازم یزد میشود. کل مسیر همانیست که توی خواب در معیت پسرش دیده. به گردکوه که میرسند همان پیرزن را سر مزار میبینند و ... .
ᾋṨἬἝƓἬ
بزرگترین دستاوردِ دولتِ خدمتگزار تو این هشت سال این بود که صف هایِ طولانیِ نونوایی ها رو از بین برد. [نیمه ی پر ِ لیوان ِ خالی]
ᾋṨἬἝƓἬ
وقتی میتونی ابروهات رو رنگ کنی یعنی داری از روزهای خوب بچگی فاصله میگیری. یعنی باید کمکم چایی ریختن و سینی دست گرفتن بدون لرزش دست رو یاد بگیری. یعنی باید قرمهسبزی پختن رو یاد بگیری. بدتر از همه اینکه باید کمکم عوض کردن پوشک بچه رو هم یاد بگیری! شوهر داری! جارو کردن خونه! ظرف شستن! اتو کردن لباس! شیر و سبزی خریدن! غیبت کردن با زنهای همسایه و خیلی چیزهای دیگه ...! اون هم فقط به خاطر رنگ کردن ابروها......../
ᾋṨἬἝƓἬ
دوستی اسم وبلاگش بود؛ «رونوشت بدون اصل»......