ᾋṨἬἝƓἬ
اکثر آدمها خدا را عادل میدانند اما معتقدند همین خدا در حقشان بیعدالتی کرده..../
ᾋṨἬἝƓἬ
من فکر میکنم اگر خاوری و اذنابش آن سه هزار میلیارد تومان را بالا نمیکشیدند هیچکس چراغ قرمز را رد نمیکرد. من فکر میکنم اگر رئیسجمهور و رئیس مجلس آنطور دچار اصطکاک نمیشدند هیچکس توی خیابان گلاویز نمیشد با دیگری. من فکر میکنم اگر صداوسیما صادقانه اخبار ایران و دنیا را مخابره کند دیگر هیچ حجرهداری میوههای لهیده را ته جعبهها قایم نمیکند. من فکر میکنم اگر نمایندگان مجلس صادقانه تلاش کنند برای مردم دیگر هیچکس زیردررویی نمیکند از کار و مسؤولیتش. من فکر میکنم اگر بالادستیها برای پاییندستیها تلاش مضاعفی کنند، بحثهای توی تاکسیها دوستداشتنیتر میشود! من فکر میکنم اگر بیکاری به اقل و ازدواج به اکثرش برسد، ایمان ولولهای بهپا میکند توی جامعه. من فکر میکنم اگر «التماس همکاری» داشته باشیم از هم به جای «التماس دعا» دیگر جهانسومی نخواهیم بود.
ᾋṨἬἝƓἬ
"ملّا حسن" پیرمرد است. آنقدر معروف و محترم است که اهالی، اسمش را روی روستایشان گذاشتند؛ حوالی بجنورد. ملّا حسن "غیبگو"ست. حتی از تهران و حدود اربعه کشور هم میآیند این روستا تا ملّا حسن با یک کاسه آب، نشانی گمشدهشان را بدهدشان؛ ماشین، پول، مدارک و .... و حتی آدم. میگویند جنها را مسخّر کرده. خود ملّا حسن نمیگوید مسخّر. موکل میگوید. سرش آنقدر شلوغ است که پسران قولتشنش شیتیل میگیرند تا بینوبت راه بیندازند مشتریها را از در پشتی. خودش اما پولی طلب نمیکند. مشتریها اگر دوست داشتند مبلغی میگذارند زیر زیلوی اتاق ملّا حسن. ملاحسن رونق روستاست. چند نفری خانههای گلیشان را اجاره میدهند به شبماندگان غریبی که روز، نوبتشان نشده. حتی همسایه ملا حسن هم کبابی راه انداخته و وضعش توپ شده. من ملاحسن را باور ندارم هنوز اما آنقدر شنیدهام از این - شاید - معجزهش که دوست دارم پیدانشده من را هم نشانم دهد در کاسه آبش!
ᾋṨἬἝƓἬ
زن آخوند میشوی؟ بین دخترهای مذهبی اغلب این بحث پیش میآید که «حاضری زن یه آخوند بشی؟» ...جوابای جالبی داده بودن اگه حوصله داشتید لینکشو بخونید./
ᾋṨἬἝƓἬ
امیدوارم آرزوهای نوروز 92 خاطرات نوروز 93یتان باشد... (:
ᾋṨἬἝƓἬ
بزرگترین دستاوردِ دولتِ خدمتگزار تو این هشت سال این بود که صف هایِ طولانیِ نونوایی ها رو از بین برد. [نیمه ی پر ِ لیوان ِ خالی]
ᾋṨἬἝƓἬ
به شخصه برام مهم تر از نتیجه مذاکرات 5+1، لباسیه که کاترین اشتون قراره بپوشه....
ᾋṨἬἝƓἬ
یعنی سال دیگه این موقع زندگی من چه جوریه؟
ᾋṨἬἝƓἬ
اعضای بدن «عسل بدیعی» که دچار مرگ مغزی شده بود – به درخواست خودش - به نیازمندان اهدا شد....
ᾋṨἬἝƓἬ
پسر مفقودالاثری به خواب پدرش میآید که «چرا سر خاک من نمیآی»؟ پدر خوابش را جدی نمیگیرد تا یک ماه بعد که دوباره پسر به خوابش میآید که «مرا به عنوان شهید گمنام در روستای گردهکوه یزد دفن کردهاند. هر هفته پیرزنی سر مزار من قرآن میخواند» و بعد روح پدر در خواب همراه پسر از شهری در شمال به سمت آرامگاهش در یزد پرواز میکند». فردایش پدر داستان را برای بنیاد شهید تعریف میکند و همراه نماینده آنها و خانواده عازم یزد میشود. کل مسیر همانیست که توی خواب در معیت پسرش دیده. به گردکوه که میرسند همان پیرزن را سر مزار میبینند و ... .