aziiiii
به انتهای بودنم رسیده ام… اما … اشک نمی ریزم… پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…
aziiiii
” سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای ! پــــُر از کـلیـشه … پـــُـر از تـهـوع … جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی : ” ســرد اسـت “… یـخ نمـی کنـی … حـس نـمی کنـی … کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه چـه سرمایـی را گـذرانـدم …
aziiiii
این روزها هرکی منو میبینه میگه :
وااای خوش به حالت چقدر لاغر شدی !!!
رمز موفقیتت چی بوده ؟
من فقط لبخند میزنم و تو دلم میگم : بازیچه شدن …
aziiiii
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست...
aziiiii
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست
aziiiii
باران مي بارد و من بي اختيار ياد درس لطيف هفت سالگي افتادم: آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد . اما او نيامد! ديوانگي است؟؟ ببخش تو نيامدي! اصلا قرار نبود که بيايي و چه زيبا مي شود کسي وقتي بيايد که قرار نيست...
aziiiii
گوشه نــدارد ...که یـکـــ گوشه اش بنشینمـــ و نفسی تــازه کنمـــ ... گــرد گــرد استـــ ...این زمین.. ایــنــ روزگــــار ...
aziiiii
هــیــــچ! بازی تمــام شد... بـــس است ...فــریــاد نخواستـــن هایت گوش احساسم را کر کرده!
aziiiii
بعضی چیزها را نمیتوان بر زبان راند.. مثل پچ پچ های گل های باغچه یا راز دلتنگی من به تو...

14 سال و 20 روز و 1 ساعت و 41 دقيقه قبل!!
14 سال و 20 روز و 1 ساعت و 36 دقيقه قبل