بابک...
برقص ! گویا هرگزکسی تو را نمی بیند .... عاشق شو! گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است .... و زندگی کن.... گویا بهشت همین اینجاست
بابک...
مرغ عشق ها هم پیدا نکردند فال آمدنت را من که گنجشکی پاپتی ام!
بابک...
دستی ارزومند اشک هایم را به گوشه ی دستمالم گلدوزی کرد ...
بابک...
ما که به شکل پرنده می میریم نگاهمان به اسمان جور دیگری است ...
بابک...
با چشمان بسته ایستادم جلوی ایینه گفتم یه ارزو کن ! چشمانم را باز کردم برداشتم ارزوهایم را !! ببخشید ، مژه ام را از زیر چشم راستم ..
بابک...
عقل ام می داند رفته ای قلبم می گوید عاشق است و من جگر خون ام از میانجیگری این دو حس .
بابک...
جانم شو بلکه به لبم برسی...