بابک...
از مـن گـذشت... آنقدر آرام و بی صـدا ... که هیچ وجدانی بیـدار نـشد !
بابک...
بيست سال بعد، بابت كارهايي كه نكرده اي بيشتر افسوس مي خوري تا بابت كارهايي كه كرده اي. بنابراين، روحيه تسليم پذيري را كنار بگذار، از حاشيه امنيت بيرون بيا، جستجو كن، بگرد، آرزو كن و كشف كن. مارک تواین
بابک...
مــانــده ام خــیره بــه راه! نــه مــرا پــایِ گــریــز، نــه مــرا تــابِ نگــاه!
بابک...
وقتي به هــــــــــــواي ديدنت قلـــــــــــــــب ابرها هم تند تند مي تپد؛ ياد تُـــــو مثل چيـــــزي شبيه يک قطره بــــــــــــــــــاران بر لبهاي خشک و ترک خورده ام ليـــــــــــــــز مي خورد ... .
بابک...
با هـــم که قــــدم میزنیم حسودیاَش میشود آفتــــــاب نه که هیـــــــچگاه قدم نزده اســــــت با ماه!
بابک...
یکی از نرم افزارهایی که خدا رو زندگیم نصب کرده ؛ اینه که : اتوماتیک از هرچی خوشم بیاد ، به همون شدت ازم دور میشه !!!
بابک...
گاهی تو … گاهی یاد تو … گاهی هم غم تو … آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
بابک...
کاش کلاغ قصه ی سرنوشت من آشیانه ای یابد... روی بامی...درختی...حتی بوته ای... او به پای من می سوزد.. ودل من به حال او...!
بابک...
پدرِ پدر بزرگ بوی ذرت وقوچ می داد پدر بزرگ بوی راش و اِشنو پدر بوی کلیله ودمنه وتخته سیاه.... من اما... مترسکی هستم که بویی از زندگی نبرده است....!
بابک...
شاهد بوده ای لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟ و آنجا که پیش از آن چه حریصانه و ابلهانه .. می نوشد پرنده؟ تو آن لحظه ای! تو آن تیغی! تو آن آبی! من... من آن پرنده بودم............