بازی با کلمات و دِل واژه ...
من به سوختن عادت دارم کبريت را بنداز و برو ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دل من چقدر سخت شده تحمل موجوداتی که به خودشون میگن ادم . .
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دل من چه شتابیست به راه؟ شاید آن نقطه ی نورانی دشت،چشم گرگان بیابان باشد!!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
قلب شکسته ام...مثل مادری که لباس های ورزش بچه اش بوی سیگار میدهد....
بابک...
هيچ وقت داستان " پول ، پول مياره " رو نفهميدم ، ....اما داستان " خواب ، خواب مياره " رو كاملاً درك كردم !
بابک...
هیـــــچ کـــــس نـــــمی دانـــــد كـــــه در لیـــــوانـــــهای ویســـــکی و سیـــــگارهـــــای پشـــــت ســـــرهـــــم چـــــه غـــــم و تنـــــهایـــــی بین" پیک ها و پک ها "ریختـــــه شـــــده..!
بابک...
ایـــن روزهـــا فقــط تـــــــــورا میــخواهـم هی......!!!! فلـــانــــی بـــــه خـودت نــــگیر مــــــرگ را میــــــــگویم. ..!!
بابک...
اشک زن دل [♥] را می ســوزاند ولــی اشــک مرد ، کــــوه را آبــــــ مـــی کـــــــند[!] ...
بابک...
دوستم میگه: هر شب که اخبار شبانگاهی قیمت سکه رو اعلام میکنه زنم میپره بالا و با خوشحالی دست میزنه بعد لم میده رو مبل و با لبخند نیگام میکنه ؟!؟! کسی میدونه چرا؟
بابک...
روزی شیخی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل کجاست ؟کودک گفت: آخر همین خیابان ، به طرف چپ بپیچید ، آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .روحاني گفت : آفرین فرزند ! من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم ، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟کودک پرسید : درباره چه چیزی صحبت میکنی ، حاج آقا !؟روحاني گفت : می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم .کودک خندید و گفت: تو راه مسجد را بلد نیستی می خواهی راه بهشت را به مردم نشان بدهی !
بابک...
این عادت مشترک انسانهاســت تو نیز ، روزی ساعـتی لـحظــه ای احساس خواهی کــــرد کـــه هیـچکس دوستت نـداره.....!
بابک...
من ســراپا همـــه زخمــم ، تـــو ســراپا همــــه انگشت ِ نــوازش بــاش...
بابک...
همه آرام گرفتند وشب از نیمه گذشت، آنچه درخواب نرفت چشم من و فکرتو بود...