بابک...
میگن تو جهنم یه سفره هست که طولش ۲-۳ کیلومتره همیشه هم نوبت توئه که پاکش کنی
بابک...
به سلامتیه پـــــت و مــــت چون نه هیچی تو مغزشون بود،نه هیچی تو دلشون!
بابک...
در مکّه دیدم ، خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته ... و انسانها به دور ِ خویش میگردند ! در مکّه دیدم ، هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست ! دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید ، غافل از اینکه آن دوره گرد ، خود ِ خدا بود ! در مکّه دیدم ، خدا نیست ! و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم ، و درهمان نماز ساده ی خویش ، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم... آری ؛ شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست ، که خدایی در آن نیست ...! زنده یاد حسین پناهی
بابک...
دقت کردين وقتی 5 ثانیه قبل از آلارم موبایل بیدار میشیم و اونو خاموش میکنیم... احساس میکنیم بمب خنثی کردیم!!
بابک...
خدایـــــــــــــا . . . چرا تا زنده ایم روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ ! همیکنه مردیم . . . شادروانمان می کنی ؟ ! ...
بابک...
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بابک...
به قیمت سپید شدن موهایم تمام شد ولی آموختم که.. ناله ام سکوت باشد. گریه ام لبخند.. و تنها همدمم ، سیــــــگار...
بابک...
کدام لب که از و بوی جان نمی آید کدام دل که از و آن نشان نمی آید به هر دمی ز درونت ستاره ای تابد دگر مگو اثری زآسمان نمی آید
بابک...
نـالـه ی عـاشـقـانـه ای بـیـش نـیـسـت تـرانـه ی بـی مـن مـرو. مـثـل نـیـلـوفـر پـیـچـیـده ام بـه دسـت و پـات اگـر مـی تـوانـی بــرو . . .
بابک...
در جهانی، که کودکانش برایِ شناختِ حقیقت، افکارشان را به رویِ افسانه ها می بندند جوانانش، در این فکرند کاش! افسانه ها حقیقت داشت نسلِ ما نسلِ افکارِ سوخته است حقیقت گرانترین کالایِ بازارِ مکاره بود گوشهایِ منو تو پر از افسانه هاست همیشه در پروازیم بی خبر از حقایقی شگرف ..
بابک...
باورت بشود یا نه روزی می رسد که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد. برای نگاه کردنم، بوسیدنم، خندیدنم برای تمام لحظه هایی که کنارم داشتی..... روزی که نیستم دلت برای همه اینها تنگ خواهد شد..... روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود.... می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد بود......
بابک...
به دوش ام سنگینی می کند
بشکه ای که می خواست
برایم گرما
نان
آبادی
درمانی بر دردهای بی درمان
بیکاری زندگی ام باشد
سالهاست که خالی
از .........
حتی آبی هم پیدا نمی کنم
می فروشم
با تو هستم
می فروشم تو توان پر کردن اش را داری
می فروشم
با تو هستم
با خود خود تو!
نسرین خواجه
بابک...
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...
بابک...
الان ای کاش نزدیک تو بودم .. تو این راه مه آلود شمالی با این آهنگ دارم دیوونه میشم .. پر از بغضم فقط جای تو خالی ما با هم تا حالا دریا نرفتیم .. از اون خونه، از این دنیای خودخواه تو رو شاید یه روزی قرض کردم .. به اندازه ی یه سفر کوتاه
بابک...
دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم میمیرم تو کجایی من باز بی قرارم میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم