بابک...
با هرقدمي به درونم برمي داري رگ يك شعرتازه در من جريان مي گيرد آخ كه چقدر قدمت شعـــــــــــــــــــــــ ـــــر است!
بابک...
چه خواهد کرد با ما عشق ؟ پرسیدم و خندیدی فقط با پاسخ ات پیچیده تر کردی معما را ....
بابک...
پاییز از راه رسید و من بی تو هیچ حس شاعرانه ای ندارم و این یعنی... یا تو رفته ای از دلم یا من مرده ام...
بابک...
اتاق جهان کوچکـﮯ ستـــ براـﮯ این همه تنهایـــﮯ ...
بابک...
من ایمـــا و اشـاره نمی دانــم ...! بایــد تمــام قــد ...روبــرویــم بایستــی و بگویــی دوســـتــــــــتــــــ دارم !
بابک...
صِـدایمـــ کهــِ مـے کنـے بـآنــــو با مـُــصوت ِ بلنــدِ "او" غـَـــرق میشـــوَم در هَـوآی داشـتَـنـــِـت ...
بابک...
بس است لعنتــــــــــــی ...!!!! بــــ ــس است ...* خیالت را بگو رهایم کند ........!
بابک...
روزها را به انتظار دیدنت و شب ها به امید دمیدنت ، چشم به راهم ... ای خورشید زندگانی من !