بابک...
دوستت دارم" خیلی قدیمی شده... عاشق هم که نیستیم... بطری و سیگار رابیاور کمی ادای آدمهای خوشبخت را در بیاوریم...
بابک...
آهای کافه چی از ما که گذشت اما هر که تنها آمد اینجا مپرس چه میل داری تلخ ترین قهوه ی دنیا را برایش بریز ...آدمهای تنها مِزاج شان به تلخی ها عادت دارد . . .!
بابک...
در دنیایی زندگی میکنیم که فقط اسم انسان را برروی خودمان گذاشته ایم... اما متاسفانه انسانیت گیر نمیاد....
بابک...
شما که غریبه نیستین . . . . وقتی منو خواست .. هیچ چیز جلودارش نبـــــــــــــود .. و وقتی هم که منو نخواست هیچ چیز نگهدارش نبــــــــــــــــود .......!
بابک...
تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست اما نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست..
بابک...
زیبا ترین تماشاست وقتی شبانه بادها از شش جهت به سوی تو می آیند، و از شکوهمندی یاس انگیزش پرواز ِشامگاهی ِدرناها را پنداری یکسر به سوی ماه است. زنگار خورده بی حاصل هر چند از دیر باز آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس در قعر جان ِ تو، پرواز شامگاهی درناها و باز گشت بادها در گور خاطر تو غباری از سنگی می روبد، چیزنهفته ایت می آموزد: چیزی که ای بسا می دانسته ای چیزی که بی گمان به زمانهای دور دست می دانسته ای . . . « احمد شاملو »