دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...
در حرف دل

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت با هر چه رود راه تو را می توان سرود بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دست های روشن تو می توان گشود.

بابک...
بابک...
در حرف دل

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

بابک...
بابک...

ما با خود رفتگانیم و آنچه از ما بر جای مانده است پیکری است تهی، با حفره هایی در صورت که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند! @*♥ mَ R j A n ♥*

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

در دلم رازی هست؟چه كسی می فهمد؟ می سپارم آنرا به خیال و شب و تنهایی خود به كدامین انسان ؟ به كدامین مخلوق ؟ تو بگو هست كسی تا که مرا دریابد؟ چه طنین انگیز است تق تق پای خیالم که به دیپاچه ی فردا به خدا می راند و چه زیباست نیاز من و نازدل بی تاب من و خاطره ای پراحساس ولی افسوس كه در راه دلم گم گشته.... تو به من میخندی و من از خنده ی تو می فهمم كه كسی نیست مرا دریابد... @°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦°

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ... هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟ آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی مـکـتــوب ِ یــار ؛ نـیـاورده ســت ؟ ..... هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ... @خــانـومـ ســـیــبシ

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1348050098678979_large.jpg بابک...
در حرف دل

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب چرا بیصدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه

بابک...
بابک...
در حرف دل

طلوع یا غروب چه فرقی می کند وقتی آسمانم را به تماشا ننشسته ای چه خورشید باشم چه ماه دور از نگاهت سیاره ای متروک و سردم که سال هاست از منظومه ی روشنی ها دور افتاده ام ... اما اینک آفتابی درخشانم با تو ای سرور قلبم.

بابک...
بابک...
در حرف دل

هزار بار گفتم.. با این بادهای هرزه نپر.. به آنها نخ نده.. حالا ... بالای آن دکل.. با سیمهای لخت فشار قوی.. دست و پنچه نرم کن.. بادبادک جوان!

بابک...
بابک...

دیـــــــــــــگر بــــــــــه هـــــــــــوای نــــــازت هیـــــــــــچ مـــــــردی ســـــــــر بــــه بــــــــیابان نمــــــیــــ گــــــذارد.. ســـــــــاده ایــــــــ لــــــیلــــــی جـــــان.. ایــــــــــنجـــــــا مــــــردهـــــا بــــــــا یــــکـــ کــــلــــیــکـــ روزیــــــــــ هـــــــــزار بـــــــــار عـــــــاشــــق میـــــــ شــــــــوند.. @nila

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...
در حرف دل

می ترسم فردا که از خواب بیدار می شوم..از قاب عکست هم رفته باشی!! از تو هیچ چیز بعید نیست..

بابک...
بابک...
در حرف دل

يادم آمد: تو به من گفتي از اين عشق حذر کن. لحظه اي چند بر اين آب نظر کن. آب آئينه عشق گذران است. تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است. باش فردا که دلت با دگران است. تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن...

بابک...
بابک...
در حرف دل

سیــــب از درخت افـــتاد... ستــــاره از آسمــــان... تـــــو از دمـــاغ فیــــل... مــــن از پـــــل صـــــراط... گاهــــــی فرقــــی نمیکنـــــد از کــــجا... ســــــــرنوشــــــت مشتــــــرکی ست... ســـــــــقـــــــــوط...!!!

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط بابک...

اَشکـــــــی در انتظــــ ــــــــــار گریستـــن نشستــــــه است همچـــون مـــــن که در امتــــداد ریـــل هـایِ قطــــارِ فـاصلــ ــ ــــه ها به انتظــــ ــــار تـــ ــو نشستــــــه ام ...

بابک...
بابک...

گاه می اندیشم، چنان مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم، همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران ... و انسان هایی در زندگیم، که زلاتل تر از باران هستند ... @محـــمد

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

دختران شهر من زيبايند به نگاهى ، به لب شيرينى به تبى ، به شتابانْ هنرى فراموش نكنيد ، زيبا چيست ؟ كه فراموش كنند ، زيبايى ... افسوس كه امروز دختر زشت ، زيبا نشده است دختر زشت ، خوشگل شده است ديروز دختركى مى پرسيد ؛ نكند زشت شدم ؟! نكند كم دارم ؟! زيبايى خود را گم كرد امروز زشت شده ست . كه چرا ؟! چون كه بى ارزشى ، ارزش شده است... و ستايش كردنِ ارزش ها، كارى مضحك شده است انگار همه مردم شهر در خوابند در خواب ، زشت شدند بيدار شويد دختران شهر من زيبايند @نــازی SG

این ارسال را بازنشر کرده است.