بابک...
با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت با هر چه رود راه تو را می توان سرود بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دست های روشن تو می توان گشود.
بابک...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
بابک...
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب چرا بیصدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه
بابک...
طلوع یا غروب چه فرقی می کند وقتی آسمانم را به تماشا ننشسته ای چه خورشید باشم چه ماه دور از نگاهت سیاره ای متروک و سردم که سال هاست از منظومه ی روشنی ها دور افتاده ام ... اما اینک آفتابی درخشانم با تو ای سرور قلبم.
بابک...
هزار بار گفتم.. با این بادهای هرزه نپر.. به آنها نخ نده.. حالا ... بالای آن دکل.. با سیمهای لخت فشار قوی.. دست و پنچه نرم کن.. بادبادک جوان!
بابک...
می ترسم فردا که از خواب بیدار می شوم..از قاب عکست هم رفته باشی!! از تو هیچ چیز بعید نیست..
بابک...
يادم آمد: تو به من گفتي از اين عشق حذر کن. لحظه اي چند بر اين آب نظر کن. آب آئينه عشق گذران است. تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است. باش فردا که دلت با دگران است. تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن...
بابک...
سیــــب از درخت افـــتاد... ستــــاره از آسمــــان... تـــــو از دمـــاغ فیــــل... مــــن از پـــــل صـــــراط... گاهــــــی فرقــــی نمیکنـــــد از کــــجا... ســــــــرنوشــــــت مشتــــــرکی ست... ســـــــــقـــــــــوط...!!!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
اَشکـــــــی در انتظــــ ــــــــــار گریستـــن نشستــــــه است همچـــون مـــــن که در امتــــداد ریـــل هـایِ قطــــارِ فـاصلــ ــ ــــه ها به انتظــــ ــــار تـــ ــو نشستــــــه ام ...