بابک...
عادت ماست که بی باده و می مست شویم فارغ از میکده و هر چه در آن هست شویم عادت ماست که بی وقفه به دریا بزنیم مشکل خویش به پیشانی فردابزنیم عادت ماست که با اهل وفا یار شویم رشته زلف بگیریم و وفادار شویم...
بابک...
اینایی که رنگ پوستشون تیره ست اینایی که هیچکس دوسشون نداره اینایی که معمولا شبا از خلوتشون بیرون میزنن همینایی که جثه کوچیکی دارن اما خیلیاازشون میترسن اینایی که خدا دوتا بال بهشون داده ... . . . اینا سوسکن ، سریع با یه دمپایی بزنین روشون ...
بابک...
بی کسی یعنی لای استخوان های من نمک بپاشی ... و زخم هایم پشت سرت راه بیفتند و معتاد دست های شورَت شوند...
بابک...
پُــرم از اشـــکــ... آنــقـَــدر کــه دنـیـــــا بـایـد چتـــر بر سـَرش بگیـــرد بـا احـتـیــــاط مـرا ورق بِـزند ...
بابک...
یـا دیـوار هـاے مـا مـوش نـدارنـد یـا مـوش هـا کـر شـده انـد ، و نـمـے شـنـونـد صـدای نـالـه هـاے پـر از بـغـضـم را . . مـوش هـم مـوش هـاے قـدیـم . . .
بابک...
برای بعضـــی دردها نه میتوان گریــــــه کَــرد... نه میتوان فریــــــآد زد برای بعضـــی دردها فقـــط میتوان نگــــاه کَرد و بی صـــــدا شکست .