بابک...
گفتی دوستت دارم ومن به خیابان رفتم! فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...
بابک...
زبانت كوك نمی شود !.. به آنچه .. گوش من محتاج شنیدنــش است.!
بابک...
روزی هزار بار باید برای دوستانم توضیح بدهم ، که در دنیای بیرون از شعرهایم ، پای هیچ عشقی وسط نیست... باور که نمی کنند ، جان تو را قسم می خورم...!!
بابک...
رقیب من ! تو می دآنی آن نــآزنین یارت ــ عشق نآفرجآم من ــ هر نیمهـ شب در خوآب من پرسهـ می زند ؟! کهـ هر شب سر همآن قرآر همیشگی می آید و من از ترس خیــآنت از خوآب می پرم ؟!
بابک...
وقتی میرفت: گفتم: کجا؟ گفت: به درک… منم گفتم: به درک… و این چنین بود که ما در اوج تفاهم از هم جدا شدیم… !
بابک...
یا رب نظر تو بر نگردد، برگشتن روزگار سهل است ...
بابک...
روزی که من نباشم نه آسمان اخم می کند نه رنگ ماه می پرد نه تو دلت هوای مرا می کند ...
بابک...
چشمان بارانی ام را دیده ای مگر؟
زمستان است همه ی فصل های زندگی ام
بابک...
دیگر از تنهایی خسته ام... به کلاغها زیر میزی میدهم تا قصه ام را تمام کنند!
بابک...
مثل نگاه کردن از درون یک روزن. زندگی شاید، همان چیزهایی بود که ندیدیم
بابک...
تـــــــو را کم داشتن ... کم نیست !