بابک...
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد...
بابک...
عارفی را دیدند مشعلی و جام آب در دست! پرسیدند: کجا می روی؟ گفت: می روم با این آتش، بهشت را بسوزانم و با این آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم.
بابک...
توبه بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصــــیت را خنـــده می آیـــد ز استغفـــار ما........
بابک...
هیچ کس، مطلقا هیچ کس را تا کنون نیافته ام که ناگفتنی هایم را بفهمد و بدفهمی نکند!
بابک...
گویند: روزی مجنون در مسجدی رد میشد شیخی نماز می خواند. مجنون بر سجاده شیخ پا گذاشت. فریاد شیخ بلند شد که چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون گفت: من عاشق لیلی ام تو را ندیدم، تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟ !
بابک...
دیگر از دست ابراهیم هم کاری برنمی آید... با این بت هایی که ما ساخته ایم.