elnaz
یادتون هست مرحوم حسین پناهی می گفت :خدایا دست بشکنه, پا بشکنه, سر بشکنه اما دل نشکنه.......... الهی دل هیچکس توی این دنیای خاکستری این روزها نشکنه
elnaz
وقتی زندگی یه تئاتر مزخرفه تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم...
elnaz
باید غمار باز باشی تا بفهمی فرق است بین باختن و بد باختن...
elnaz
وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه و بی تابی فقط "سکوت" با من بود. گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد شب هایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه حسرت فقط "سکوت" با من بود
elnaz
دلم پر است از جای خالیت در چشمانم...
elnaz
یک هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کندبشه نه اینکه هیزمش زیادباشه تبرماانسانها باورهامونه نه آرزوهامون.
elnaz
جناق میشکستیم و میگفتیم یادم تورا فراموش امروز تمام استخوان هایم شکسته و هنوز فراموشت نکردم
elnaz
یادت باشه هیچ وقت با کسی بازی نکن؛ چون اگر طرفت باهات بازی نکنه؛ اونوقت زمونه ست که باهات بازی میکنه!
elnaz
یادم میاد یه روز که داشتم از زوره درد تو سینم اشک میریختم یکی اومد و گفت آخه فسقلی توام میدونی درد چیه؟ اول فقط نگاش کردم بعد از کوچیک ترین دردم گفتم وقتی برگشتم به طرفش دیدم با چشمای به اشک نشسته ذل زده بهم پرسیدم بزرگتر ازین درد داری؟ با گذاشتن دستش رو شونه ام اولین قطره اشکش جاری شد و فقط از کنارم گذشت...!
elnaz
خسته شدم: از تلاش و نتیجه نگرفتن...از فکر و جواب نیافتن... از خواستن و نتوانستن....از دردِ روح و نگفتن... از سکوت و مقصر کردن... از سوز چشم و گریه کردن... خدایا من خسته ام...!
elnaz
آدم باید بی لیاقت ها هم دوست داشته باشه آخه گناه دارن هیشکی دوسشون نداره میگن بی لیاقتن دیگه, آهای باتوام اگه دوستت دارم فقط برا اینه ک دلم برات میسوزه چون بی لیاقتی...!
elnaz
از هرچی سرنوشت بدم بیاد از تلافیش خوشم میاد بخصوص اون زمان که یه آدم پست و گریبانگیر ی آدم پست تر از خودش میکنه...! هی تو آدم پست از تلافی سرنوشت بترس...!
elnaz
همه ی آدم های زندگی من به یک شکل اند همشان نقاب دروغین به چشم زده اند....!
elnaz
به گناه نکرده برچسب تهمت خوردم میان جمع بر سرم فریاد میکشید و من تنها سرم را پایین انداخته بودم و سکوت اختیار کرده بودم نه برای تصدیق حرف هایش بلکه نمیخواستم حرمتش را بشکنم گرچه او شکست...!بدتر از آن بغض هم نمیگذاشت...! سرم را بالا آوردم همه با نیشخند نگاهم میکردند...هیچ نگفتم کوله ام را بر دوشم جابه جا کردم و تنها از کنارش گذشتم! صدای گریه های او و کلاغ های شوم تنها صداهایی بودند که خلوت گورستان را بهم میریختند چنگ میزد بر قبرم و از چنگش موهای تنش سیخ میشد اما باز هم تکرار میکرد...انگار میخواست تقاص گناهش بپردازد او هم از بغض سکوت کرده بود ولی من صدای قلبش را میشنیدم:اشتباه کردم مرا ببخش... اما صدای عقلش میگفت: دیر شده!