♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت پرحرف شده اند ......هیس.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت اشکهایم می مانی در تصور دو پرنده که آسمان را به پرواز مهمان می کنند وقتی اوج شاخه ای است بلندتر از پنجره ی خانه ی ما
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در فنجان خالی میشوم شبیه عابران خسته مرا قورت میدهی ومن راه قلبت را پیش میگیرم در قهوه ای که به رگهایت جاری است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ زمینی بهشت نخواهد شد تا دنیا وسوسه های سیب را به جان آدم نیندازد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایی را که به اجبار به یاد آوری بی اختیار فراموشش خواهی کرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتفاق ِغریبی مدام می افتد شبیه ِسوز ِآرشه ی ویولون درون ِحجم ِدرون ! بر سازِ دلم زخمه بزن ، این من و این تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صبح بر نگاه خسته شب با تردید چشم دوخت ....شاید! نمی داند شب ، تا همیشه ! چشم براه خورشید است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 15 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .