♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر چه فرق می کند رودخانه از سفره های خالی شروع شده باشد شعر از مرگ بره ها گمشدگان مبدل به صخره ای سرد شده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه ها کبریت کشیدند شعر سوخت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی وقت ها به سرم می زند ناپدید شوم اما، چه کسی مرا از مه پس خواهد گرفت؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه میکنم چهار خط برای تو بنویسم میبینم واژهها خاک بر سر شدهاند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت پوستم را میشکافند اما نه تو را می یابند نه از من جز پیراهنی دریده سر نخی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می آیم می روم می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
-این واژه های سرطان زده - مثل مجسمه های ابری آرزوی باریدن را درد می کشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بنشیم کنار خودم و آرام آرام این عشق درون خودم را بکشم بیرون و یک دل سیر فقط نگاهش کنم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 15 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .