♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای کاش می توانستم تمام دریا را در جیبم بگذارم و تا سپیدارهای چشمانت ...سکوت زندگی را سوت بزنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بركه ي كه آبستن ماه بود معلق بي انتها عريان ... .... عبور كردم چون تندري از شب شايد ابديت ، زيباست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاقم پر شده از هواي ترديد در هياهوي زيستن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موج انديشه تو ، دريايي ست اما دل به دريا زدنم آسان نبود بي پرده مي گويم مراببخش ، قصد سفر دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای ساز زن ، غریب کوچه ..من دلتنگ با بغض ابرها و عطر بهارنارنج می گریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر نشانی ندارم زمان کوچ است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این ابتدای حرف است نمی شود ، گریخت روزهای کبودم را که دریک بقچه ی آبی پیچیده بودم تو ندیدی آن شب حتی بغض مرا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آشیانه ام را پلک می زنم درباورم نیست پلک پنجره حنجره ام را بازکند ودلم را پیوند بزند به نگاهی که عریان می شوم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .