♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا دیگر نپرسید ..از سایه ام بخواهید باز گوید عمق بی ارادگی من چند فرسخ است ..حرف هایم نای راه رفتن ندارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاي هياهوي زمان حرف ها را دانه دانه بند تسبيح مي كنم تو شعر مي شوي و فروردين من از مرداد آغاز مي شود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با دو انگشتم نبض زير گلو و مچ دستم را گرفتم با كمال وقاحت همچنان مي زد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها میگریند اما اشک هاشان هنوز غنچه ها را می خنداند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امپراطور دریایم! از روزی که از دریا به آسمان رفتی هجوم قلّاب ها بود و یادت و ماهی باز تو را صدا می زد... حالا امّا این تک ماهی قرمزت چندیست هوس قلّاب به دلش آمده ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .