♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر من و او در قهوه خانه ای قدیمی یکدیگر را دیده بودیم شاید با هم می نشستیم و نوشیدنی ای با هم می خوردیم اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده رودروی هم قرار گرفتیم به روی هم آتش گشودیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ام روی سبزه های سبز و نگاهم بر دریا ، و قدمهایم ... روی این جاده ی خاکی و طولانیست ... من به فردا مینگرم طی این راه دراز ، کاسه ی صبرم گرچه پر و خالی است هر دم اما ... ظرف امید دلم را زیر باران صفا میگیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برایم فرقی نمی کند از کوچ بر می گردند یا به کوچ می روند این فوج پرنده در آسمان فقط دلم تنگ می شود .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که می آید خیال تو را آبستن می شوم هوس موهای ترت ویار همیشگی من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امنترين جای جهان باغی پر از عطر و بوی نارنج شمال ...، دشت لاله و ريحان يا شهری سرخ در كرانهی آبی خزر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه دور باشی وُ نزديك عطر خوشايند ريحان از رديفهای پشت سر، میوزد به باقيماندهی عمرم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شتاب نمیكنم امّا پايان دريا نزديكست انگار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران / از آسمان میبارد در خيابان مردی آتش گرفته زبانه میكشد در سكوت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 17 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .