♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایت را که می بندی چه آبی چه میشی چه فرقی می کند خواب کلاغ ببینی یا سارنگ ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها منم ،من با هق هق شانه های کوزه گر که تکه های قلبم را پیوند می زند وعجیب تر آنکه پای حضور از فرط تاول،!! تفاوت ماندن ورفتن را نمی فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دعوتم کن ، به سمت گذرگاهی که ریشه در التماس باران دارد. باور کن بیش از پیش تماشای ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از این می ترسم که ترک بردارد ،بغض ِ خموش وتو نادیده بگیری همه ی فریادش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این خیابان شلوغ... تکیه بر جلوه ی باران.......فقط عابر زخمی دارد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .