♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بیاید از برگهای چنار سر می خورم روی شالی های شمال و تو بی هوا هورا می کشی برای بوسه ای خیس....می خندم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره قطره تمامم را روی قالی ها روی گلدانهایی که عطر شمعدانی نمی دهند می چکانم تقصیر تو نیست نیستی زمان همیشه جنگل را درون فراموشی و باد رها می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه مثل خوره به جانم افتاده تمامم را می جود این حس لعنتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من این بازی را قبول ندارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران روی رنگ های پاییز اسید می پاشد. نه نسیم نه برگ نه قدم های تند عابری که گذشت هیچکدام مجابم نمی کند، بدوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بدون تو زندگی تابلوی یک روز یخی است،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیا کلبه ای چوبی است و رویا خرگوشی سپید و زیبا اما از کابوس ها انتظار دیگری نباید داشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب به هیچ چیز فکر نمی کنم جز خواستن تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم با این ماه که هر شب از بالای شهر می گذرد همسفر شوم... کنار سپیدارها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رویا دریچه ای است کوچک برای دیدن خوشبختی.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .