♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگو چکار کنم؟ با فلفلی که طعم فراق می دهد با دردی که فصل را نمی شناسد با خونی که بند نمی آید بگو چکار کنم؟ وقتی شادی به دُم بادبادکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند دلم شاخه ی شاتوتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی .....نارنج های باغچه مشامم را شیرین می نوازد... اما حیف من دلتنگم و خطوط مورب دلتنگی، خاطراتم را خط خطی می کن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرزهگرد کوچههای شعر! عابر همیشه در مسیر! گاه وقفهای به یک کلام ساده وزن میدهد ارزش سکوت را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غافلگیرکن مرا با حادثه ای که به عشق بینجامد... دلم تا عشق بیشتر نمیداند... و تو خوب میدانی ، من...عجیب از روزگار رنجیده ام..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .