♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک روز خواهیم گذشت از همه ی تاریکی ها ، پل خواهیم زد به آنسوی دریاها ؛
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به حال خورشيد فرقي ندارد ؛ خانه ات را رو به او بسازي يا پشت به او...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دورت را خط كشيده ام يك خط ِ بزرگ ِقرمز نقطه چيني از گلهاي سرخي كه در باغچه ي دلم رویاندی عوض گله ندارد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر این جمله را دوست دارم..... فدای سرت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در يك قدمي دريا باشي ؛ پاهايت را خيس نكني ! موسيقي ِ سايش صدف ها را ميان دستانت بشنوي ؛ خاموش باشي ! پيوند رود و دريا را ببيني ، سنگ هاي صيقلي ِ زيبا را لمس كني ، صداي شاخه هاي تر و خشك را ميان آتش بشنوي و... ؛ " همچنان دور بماني "...یعنی خیلی تنهایی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همين جا مي نشينم در اين كنج خلوت روي همين صندلی ..کنار خزر..... غريبه كه نيست...با دردهایم....آخرين شعله ي تنهاييم را روشن مي كنم آخرين كبريت ِ بي خطر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در باغ هستی ، شاید کار ِ ما گل چیدن است ؛
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .