♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از عشق فقط اين را مي دانم كه هميشه يكي مي ماند و يكي مي رود و اين ميان قلب يا قلبهايي مي سوزند و خاكستر مي شوند و روح يا روح هايي زخمي تر !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد ، ديدني نيست ! شنيدني نيست ! شايد چشيدني باشد ! شايد بتوان لمسش كرد ! اما ، نه ! درد بايد بر اندام ِ تو بلغزد ، بايد قلبت را بفشارد بايد اشكت را بچكاند بايد تيشه به ريشه ات بزند و درد اينگونه بيرحمانه هجوم مي آورد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از زخمهای کهنه به کجا می توان گریخت ؟ که آنها جزئی از وجود تو شده اند و تو ، چیزی به جز کل ِ رنجهای ِ خویش نیستی !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام ِ فکرهای من ، در اوج ِ یک خیال پرسه می زنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیشب خواب دیدم....ماه درآمد و مادر نیامد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف ها آب از گرمای تنش.... پرنده ی بی پناه....در قفس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای ناودان... قاطی عوعوی سگ ها شب ها که بیدارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از همیشه شاداب ترند علف های گورستان...این روزها در سرزمین من .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای بادها مراقب گیسوانش باشید....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار ویرانه ها غذا می پزد دخترک برای عروسکش.....دلش غمگین ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آواز پرنده ای همین نزدیکی ...اما خودش ناپیدا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از جنس بارانم بهانه ای برای رفع دلتنگی خدا و لمس گونه های بندگانش... عطر تنم تنفس آسمان... و صدایم لالایی خداگونه ... آهی که از دل برآرم امید دارم که بر دل نشیند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سنگینی می کند شانه هایم از غم سکوت و تنهایی....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .