♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی، صدای آکاردئونی ست که هیچ وقت نمی فهمم از کجای خیابان می آید...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این گندم زار را نگاه تو اتش زده. باران اگر بنامم بود با اشاره ای خاکستر میکردم اتش درونم را... افسوس که از نسل بادم! هرچه میوزم شعله ها قد میکشند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا هرکه نگاهش خاکستری ست چشم هایش را بارانی میکنند! . . . میترسند از اتش زیر خاکستر!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا... در تابوت زنده ها امکانات رفاهی قفل است و صندلی و تکه ای طناب لبهامان را که بسته اند کا[!]ت صندلی را هم شما بیندازید فریاد سکوتمان را خواهید شنید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همون گیج بی حواس تو ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه میروم... شهر زیر پاهایم تمام میشود... تو هیچ کجا نیستی...!!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .