♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا از روی سنگفرش های تنم بخوان...دارم کم کم از خودم می ترسم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت که می شود یاد تو می افتم و تو را که یاد می کنم سکوت می شود ، همین چند خط هم که می خوانی... دستنوشته های دیوانه ایست که هر روز ( هر هشت ساعت یکبار ) شعرهایش را بر درختان انجیر می خواند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تخم مرغ رنگی دقیق فکر کن و مهارت آدم ها به وقت ِ رنگ زدن! چه سال های سخت و سیاهی که رفت و آمده است... خدا خودش را به کوچه ی خودش زده است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهار ما یعنی توی گریه، روبوسی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روی تمام واژه ها... «سردرد»: یک عالمه گریه شبیه رود من را بکش بیرون! از این حفره...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این فاصله هاست که مرا شاعر و تو را اسیر واژه های متروک من کرده وگرنه «دوستت دارم» جمله ای نبود که تو را از من و مرا از تو دلگیر کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانی چه غوغایی میان کوچه باغ ذهن من جاری ست بیا آیینه را بردار ببین اعجاز یاس وحشی و شوق عبور و شرم دریا را بخوان از آیه ی جاری میان قلب آیینه شکوه اشک مجنون و دلیل بغض لیلا را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی میان اینهمه آدم فقط یکی حرفش حدیث رهایی ز غصه هاست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 18 ساعت و 14 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .