♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرده را کنار نمی زنم! صدایی برهنه در دلم نشسته...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیر باران آخرین زایش ِ انتظار و شعر بی پروای التهاب با زبان خشکیده از واژه ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره ای از اشک خورشیدِ طلایی نشست غروب امروز خزر بر آبِ آبی دریا ....خیس شد خورشید آب دریا خشکید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این قربانگاهِ مسلخ مستی اوهام ِ شـُوم مردانگی ام در کدام آینه ی بی وزن ِتبعیض گم شده؟!!! که نجابتم در صفر ترین وعده ی پوزخندِ جذامیان ِبی عدالت تـَرَک خورده؟!!!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در ساحل ِنقره فام انعکاس برق ِصدفِ چشمانت مرواریدِ عشق را در دلم شکوفا کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من غربت نشین سرزمین های شمالی ...ستایش می کنم خزر و سرود دل دادگیش را تا زنده ام.....جاوید باشی خزر آریایی من .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان ِیک رنگ رختِ سفر پوشیده... بهار ِپُر از رنگ در راه است...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .