♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شلوغ ک می شوی مثل چهارشنبه های آخر سال به بهار دیگر فکر نمی کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر بودن ِ بی تو ، یک نبودن است در فقر ِ من! و یک فقر، در نبود ِ تو! و حالا خوب می فهمم، که همیشه فقیر بوده ام.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفت همینجا بایست برمی گردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تشنه تر می شوند واژه های خشکیده! اگر سرمای تو زیر صفر بماند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی تسلیتی می فرستد در یک لغت معنی اش مرا پرپر می کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش دستان خواهش کفش های برگشتن را جفت نمی کرد، تا آمدی خاطره خوش ات رفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نقش من مرغ اسیری است در تار و پود قالی کرمان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نگری بر من از دور دست برای گوارا بودن عطش ام آبی یا سراب؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین شعرم را که سرودم در آغوش ات به معراج می اندیشم به تکرار بی پایان ثانیه تا مرز طغیان گریه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در نگاه ات جا می مانم پلک بزنی ققنوس چشم هایت می شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجا جستجو کنم..؟؟؟؟؟ گم گشته ایی که درون من جاریست! ولی قلبش مومیای ست.. با چشمان اوست که می بینم... از دستان اوست که می نوازم.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .