♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درکوچه خلوت سحر کلاغی نشسته روی درخت مجنون تنها و تنها .... گفت برو بخواب ! بیداری در خواب می چسبد و پر زد در آسمان مه آلود من !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو می روی به سویی من می روم به سویی نقطه تلاقی لرزیدن دل ما...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها صعود به آسمانم آرزوست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم دیداری داشته باشم با تو در خواب نه ! همان جا که گفتی : سراب ... !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد اینجاست که درد را نمی شود به هر کسی حالی کرد همین.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار آخرین روزهای فصل سرد است ! به چشم هایم سرمه ی سیاه زده بسته اند به درختی ! در شبهایی که از نذری عید حرف میزنند و می خندند به من که از سرما باکم نیست از اسکلت درخت می ترسم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نور چشمم رفته است بانو ... در سیاهی تاریکی نمیتوانم بنویسم هیچ چیز بدون تو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دم کرده است خورشید خاطرات در حصار آتش دل من...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 19 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .