♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرسه در حوالی زندگی میزنم ....شاید ...شاید ....شاید....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاق برای فکر های دو نفره زیادی کوچک است. از خانه بیرون می زنم از خواب هایم ب زمستان می رسم؛ برف در مرز های من .. باریدن می گیرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی میگویی! دوسـتـــت نــدارم !! به من نگاه کن !!! چشمانت که دروغ نمی گویند !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این انصاف نیست گیسوانت را این همه پرواز دهی دستان من کوتاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت کن شاعر این همه کلمات را به زحمت نینداز رفتنی ها میروند چه غزل بگویی چه نیمایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد ها می آیند و می روند بویت می آید و میرود خاطراتت می آید و ... نمی رود ..! باور کن نمی رود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی ریختم هی ریختم هی ریختم هر چی عشق داشتم به زور ریختم تو حلقت نمی دونستم میخوای همه رو تو صورتم بالا بیاری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوام نمی آورم سردی زمستان امسال را .....باید کوچ کنم.....بهشت زهرا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی حرفا تو دل آدم میمونه اون تو میگنده آدمو به گه میکشه.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 2 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .