♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما که ریشه مان نارنجیست زیر آوار برگ اما نمیدانی چه به روز بنفشه ها آمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داستان عشق من رسید و از شاخه افتاد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب.....خواب می رود دست من ... زیر سر هیچ کس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه توقع داری اینهمه راهی را که با تو پیمودم ، تنها برگردم بی انصاف !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوس باران کرده ام .....حالا که آسمان را حوصله نیست... به روی چشم خودم دست به کار میشوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را باز میکنم برف باریده ردپایت میگوید: رفتهای از خانه تا نهایت کوچه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعتراف میکنم آنقدر خیره به دستانت بودم که چهرهات یادم نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر سرطان داشتم به دیدارم میآمدی با دسته گلی مینشستی به جای ِ این گلدان گلدان گل میداد ... ... میبینی رفیق! آدمی نصف شب یاد ِ چه دردهایی را که نمیکند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دویدن پا میخواهد ....رسیدن هم، صبر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرندگان ِ مهاجر در فصل ِ بارانهای موسمی مهاجرت نمیکنند و مهمان ِ هر تالاب که باشند، شب را به نهایت میرسانند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در سینهی متکای خیس ..... اینهمه پر پرواز..... بالبال نزنم؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 20 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .