♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاد ِ تو باد است وزیده در ابر ِ خاطرهها حتی اگر نخواهم، چکه میکنم از سقف آسمان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به ستارهای خیره ماندهام و از تو بیخبرم .....نباشی اجرام ِ آسمان به هم بیربطند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس ِ بیپناهی نه ناشی از عدم حضور سقف است نه از سرد و خشک بودن این روزها شهر بیتو چیزی کم دارد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو به بالهای کبوتر میاندیشی من به شانههای تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام راه ِ رفته را با اشک برگشتم. دوربینهای مدار بسته شاهدند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتهایی که یادت نمیآید وقتهایی که یادت نمیکند یک روز ِ بیرون مانده از سال ِ کبیسهای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا بدون فانوسش حال ِ مبهمی دارد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوباره صبح شده مثل هر اتفاق ساده دیگر و همه چیز طبق قاعده است عابران خوابآلود رانندههای عجول و ترافیک ِ گره خورده و صبور همه چیز سر جای همیشه است جز لبخند صبگاهی ِ تو که تا هنوز من از آن بیخبرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بین ِ ما شیشهای بلند و بیغبار فاصله افتاده هر چی بال بگشاییم کوبیدن ِ سر به دیوار است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی خواب ... برای ِ فرار از بیداری باشد ... تمام شده ای ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها عدالتی که خدا می تواند مدعّی ِ اجرای ِ آن باشد ... مرگ است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهائی ِ آدم هایی مثل ِ من ... مثل ِ گدائی ته ِ یک کوچه ی ِ بُن بست ... فقط اسم بدنامی دارد ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 20 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .