#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
#bitohicham سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم. [لینک]
(34460 دفعه)
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند و نام تو را می پرسد بیا در گوش ات بگویم همین زندگی نیز زیبا بود .
گفت: باران باش رفتم از لبهای او باران بیاموزم گفت: گرما باش یاد خورشیدی که از پیراهن آبیش سر میرفت، افتادم گفت: دریا باش موج در موج آمدم توفان شدم بر ماسههای گرم آسودم.
چکّه میکنند چکّه... چکّه... چش هایم اشک....اشک....
در متن، میجوشی و حرفهای ساده، از این دست مفهوم پیدا میکند هر روز.
از درختها فقط مُشت هیزمی از پرندهها چند پَر میان پَرّهها
روزمرّگی به خوابهای من نفوذ کرده است خواب تازهای به چشمهای من ببخش چشم تازهای به خوابهای من.
مرا چشمهای تو دیوانه کردهست همان چشمهایی که باران همان چشمهایی که دریا همان چشمهایی که از چند فرسخ بهار است.
خیلی وضع روحیت خرابه بی خیال بخنددنیا ارزش هیچی نداره
نه دریا اینطور هم نیست....
الحمدوالله
کسی چه میداندکه امروزچندبارفروریختم ازدیدن کسی که تنهالباسش شبیه توبود...
الکی قصه ببافم چه شود؟ تو که پیشم باشی نه فقط خواب که بیداری من رنگ رؤیا دارد.
بگو.....
ا اواتار
گلپری.... sevda
سر به زانوی کسی باش که از ساحت باران برسد زانوانت باید وقف موهای برآشفتۀ دریا باشد.
گاه در جاده بایست به درختی که نروییده بیندیش و کنارش بنشین لحظههایی هم هست که نرفتن هنر است.
کاربرای توازدیدن وسکوت گذشته است بایدبیصدارفت....همین که بندکفشهایم را ببندم
دلم گرفت
قشنگ بود ممنون
نام تو را آهسته باید خواند انگار رگهای خودت را میتکانی در شرابی گرم انگار رؤیایی به ذهنت میرسد کم کم انگار نجوا میکنی دیوان باران را
روزهااا شب هاااا سالهاااا سپری میشوند اماتوهمان خوب دیروزی
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .