♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو از آن قلمرو ... سرزمین آرزوهای پاک من بر تو نمی توانم پا بگذارم بکارتت را میفهمم وظلم را درسکوت زندگی احساس میکنم اما رمقی برای جنگیدن تا فتح سرزمینی جدید را ندارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
منتظرت بر دیوارها قاب شدم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوکِ قلم در قلب واژه شکست فواره ایی از معانی بر ذهنم پاشید هنوز یادم هست صدایی مثل خورد شدن یک انسان بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه ساعت هایی که در ناکوکی محض پرسه زدم ودایره در دایره میچرخیدم تا بر تو در تو با تو ساعت صفر عاشقی را مزه کنم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تشنه بی آب شدم......مست بگو ..راست بگو ...هرچی دلت خواست بگو ...خسته وبی تاب شدم ...تا نفسم هست بگو....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 11 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .