♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرزنشم نكن باد هم كه در دامن تو مي پيچد ديوانه مي شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر وقت کور شوم شعری می نویسم و می گویم به آرزویم رسیدم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شبها و روزها هم می آیند و می روند و چیزی که باقی خواهد ماند من هستم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می خواهد خیلی زندگی کنم اما... حوصله ام نمی شود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت میگوید: برو ! لبانت می گوید : بمان ! من میگویم : ! ok چشمها دروغ نمی گویند اما دل ام لبانت را می خواهد باور کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی از این روزها غزلی خواهم شد روی کاغذ پاره ها پرواز خواهم کرد...در فراسوی طلوعی کم رنگ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارد باران میبارد و من حتی نمیتوانم یک چتر برای خودم خیال کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو جامانده ام و درختی که از بهار جا بماند بریده می شود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کیلومتر ها دور از تو باران می بارد چشم راستم به شکل گنجشکی در آمده و پرواز می کند به سوی تو چشم دیگرم اما دسته ای فلامینگو بود و در جستجوی دریاچه ای ترکم کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بُغض تا ابد در گلوی تک تک پرنده هاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاسي از شب گذشته است كليد برق اتاق را ميزنم و از پنجره ي مشرف بر پیاده رو در روشنايي زرد و آبي تابلوها باران را نگاه مي كنم چقدر آشنا مي بارد......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبای جاودانه...عروس کلاردشت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .