♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
..روزها می گذرد و چشم هایم به سمتی است که فکر میکنم از همان سمت، قرار است اتفاقــی بیوفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه دل اسیرت شد ...قسم به شب نمیدانم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به فانوس باناني كه چشم به راه كشتي ما هستند ، بگو: دير به مقصد مي رسيم... اما مي رسيم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می آیی؟؟؟ کوک میکنم چشمانم را روی آمدنت! نمی آیی... من برای همیشه خواب میمانم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه دیدنیست بی چتر، حسّ پرسه زدن ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شعر های خیس را بر من مگیر .....ابری که در گلویم بودـ.. شاعٍر شده است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این چای سردِ از دهان افتاده ی کمرنگـ این دفتر دلتنگـ سرگیجه ی ساعتـ این خودنویس سبزِ کم طاقتـ... سر میرود از واژه ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میان این خطهای کج کوله در هم برهمی که خودم هم نمیدانم چه نوشتم تنها چیزی که دیده می شودبــــــــــــوف کــــــــــــور بود... ==============================
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .